بغض پنجره ها:

بغضی گلوی پنجره ها را گرفته است

 

در سینه ام دوباره غمی پا گرفته است

 

حسی درون سینه من درد می کشد

 

از فکر رفتنت دل دنیا گرفته است

 

اصرار من به ماندن تو غیر منطقیست

 

کار من و غرور تو بالا گرفته است

 

این بار با همیشه کمی فرق می کند

 

تصمیم را به جای تو " کبری " گرفته است

 

می روی و پشت سرت آب می شوم

 

موج دلت بهانه دریا گرفته است

 

رفتی و روزگار پس از تو هر آنچه خواست

 

از من به یک اشاره و ایما گرفته است

 

بعد از تو کاش پر بکشد روح خسته ام

 

حالا که بغض پنجره ها معنا گرقته است

 

/ 19 نظر / 44 بازدید
نمایش نظرات قبلی
Ghasedak

وقتے مے خوآے بخوآبے میبینے كسیو ندآرے !!! كہ بہت فكــر كنہ!! اینجآستــ كہ : میفهمے بـ ــرخلآفــ شلوغیہ درونتــ !! چقــدر تنہآیے! نیلوفر جون من دو سه روز پیشم اومدم وبت اما هر کار کردم نشد کامنت بذارم[ماچ]

مرتضی

تمام کتابم به اسم تو مصور شد دیگر از همه چیز گله دارم حتی از چشمم که مرا بد عادت کرده کاش مقصد خوابم را بدانم همه ی آوازم سرشار از توست ... وقتی که پیرمردی را در آیینه دیدم تازه فهمیدم چه کشیده ام ! کجاست زندان بانم که جانم را بستاند و رهایم کند ... - سید مرتضی حسینی -

Ghasedak

خوش بہ حال آسمون چون کہ هر وقت دلش بگيره بے بہونہ مے باره ... بہ کسے توجہ نمے کنہ ... از کسے خجالت نمے کشہ... مے باره و مے باره و... اينقدر مے باره تا آبے شہ ... ‌ آفتابے شہ ...!!! کاش... کاش مے شد مثل آسمون بود... کاش مے شد وقتے دلت گرفت اونقدر ببارے تا بالاخره آفتابے شے... بعدش هم انگار نہ انگار کہ بارشے بوده سلام نیلو خواهش میکنم [ماچ][قلب]

زهرا

هنوز هم که هنوز است درد دامنه دارد

ღalone boyღ

باران کـه میبـارد...... دلـم بـرایت تنـگ تـر می شـود..... راه می افـتم ... بـدون ِ چـتـر ... من بـغض می کنـم ....آسمـان گـریـه ..

هزاران گنج

باریدن های بهاری... باریدن های پاییزی... صدای باران... و باز بارشِ این دو همراه دیرین که چهارفصل است و بی صدا... بهار را به پاییز پیوند می دهد و پاییز را به بهار... گهگاه شاید آلایشی در این سکوت به آسمان غُرنبه ی ضجه ای... به آتش افروزه ی آذرخشی... آری ابرهایی مدام باردار... شب ها فارغ شدن و روزها باز آبستنِ غم گشتن... و زایش های پیوسته و دردآمیزِ اشک نوزادانی شوربخت ناآشنا با پایان... که هر شب به دنیا می آیند و زود می میرند... و این چرخه ادامه دارد تا روزی که این دو مادر حجاب خود را برای همیشه بر سر کنند و آن روز شاید رنگ آرامش دیدنی باشد آرامشی دیرپا...[قلب][قلب][قلب][گل][گل][گل]

غــريـبه ي آشـنا

تو درخت هم كه باشی من داركوبی می شوم ... كه هفتاد و سه بار در دقیقه تو را می بوسد

سارا

روز اگــر زود گـذشـــت و نچـيـــديــم گـل ســـرخ غــروب ; رو نگيــريم از تـاريـــكي شـب , كـه سحـــر مـي رســد از راه ... و درون چشمـــش اثــر صـبح ديـــگري مشـهــــود اســـت. تـــويــي كـه ديـــگر نيـــسـتـــي . . . . ! ! ! ؟ تـــو را خـيــــلي وقــت اســــت به خـــدا سـپــــردم ... اگـــر خـــواستــــي بـمــــــان , نخــــواستــي هــــم بـــــــرو... دنيــــــا به تـــو تـعــــارف بــي جـا نـميــــــكند ..[ناراحت]