من :

از عشق مکن شکوه که جای گله ای نیست

 

 

 

بگذار بسوزد دل من مسئله ای نیست

 

 

من سوخته ام در تب آنقدر که امروز

 

 

بین من و خورشید دگر فاصله ای نیست

 

 

غمدیده ترین عابر این خاک منم  من

 

 

جز بارش خون چشم مرا مشغله ای نیست

 

 

در خانه ام آواز سکوت است خدایا

 

 

مانند کویری که در آن قافله ای نیست

 

 

می خواستم از درد بگویم ولی افسوس

 

 

در دسترس هیچ کسی حوصله ای نیست

 

 

شرمنده ام از روی شما بد غزلی شد

 

 

هر چند از این ذهن پریشان گله ای نیست

 

 

/ 45 نظر / 25 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سايه

زندگی زیباست نه به زیبایی حقیقت.حقیقت تلخ است نه به تلخی جدایی..جدایی سخت است نه به سختی تنهایی

مهدی

سلام خوبی انشالله فال خوبی برات اومده باشه

مرتضی

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک شاخه های شسته، باران خورده، پاک آسمان آبی و ابر سپيد برگهای سبز بيد عطر نرگس، رقص باد نغمه و بانگ پرستوهای شاد خلوت گرم کبوترهای مست نرم نرمک ميرسد اينک بهار خوش بحال روزگار … دوستان عزیزم باشد که ما نباشیم و شما باشید.

نینا

مردى از تبار گل یاس در انتهاى شبى دراز در میان سوسوى آینه‏ها در سال مرگ برگهاى جوان در پشت دیوارى از سکوت مردى خواهد آمد از جنس بلور مردى که سکوتش، سبز تنهایى‏اش، زیبا و چشمهایش قشنگ‏تر از نگاه نجیب شکوفه‏هاست مردى که بهترین ترانه خلقت را سر خواهد داد اللَّه‏اکبر اللَّه‏اکبر اللَّه‏اکبر مردى مى‏آید مردى خواهد آمد مردى از تبار گل یاس شاید این جمعه بیاید...........

نینا

دل تنگم اجی جون چه کنم.

نینا

س. دوایی برای از دست دادن عزیز؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟////////////////// سخته اون کسی رو که دوسش داری رو ببینی که داره میره اما؟نتونی بهش بگی نرو بهت احتیاج دارم........................[گریه][گریه][گریه][ناراحت]

محمدرضا (حامی درخت سیب)

[گل] افسوس تنهایی این روزها بهایی ندارد تا تنها داراییم را به تو هدیه کنم این وبلاگ مرتبط با کار روانشاسیم هست که واست مینویسم www.remedy.persianblog.ir

مهدی

سلام شرمنده نتونسته بودم بیام امروز ساعت 12 ماله فردا رو میزارم

هزاران گنج

باریدن های بهاری... باریدن های پاییزی... صدای باران... و باز بارشِ این دو همراه دیرین که چهارفصل است و بی صدا... بهار را به پاییز پیوند می دهد و پاییز را به بهار... گهگاه شاید آلایشی در این سکوت به آسمان غُرنبه ی ضجه ای... به آتش افروزه ی آذرخشی... آری ابرهایی مدام باردار... شب ها فارغ شدن و روزها باز آبستنِ غم گشتن... و زایش های پیوسته و دردآمیزِ اشک نوزادانی شوربخت ناآشنا با پایان... که هر شب به دنیا می آیند و زود می میرند... و این چرخه ادامه دارد تا روزی که این دو مادر حجاب خود را برای همیشه بر سر کنند و آن روز شاید رنگ آرامش دیدنی باشد آرامشی دیرپا...سلام نیلوفر عزیزم بسیار زیبا بود امیدوارم سبز و بهاری باشی عزیزدلم[بغل][بغل][بغل][ماچ]

سارا

ـنـوز هـم وقـتـی بــاران مـی آیــد تـنـم را بــه قـطـرات بــاران مــی سـپـارم مــی گــویـنـد بــاران رسـانـاسـت شــایـد دسـتـهـای مــن را هـم بــه دسـتـهـای تــو بــرسـانــد... [بغل]