می روم اما بدان یک سنگ هم خواهد شکست

آنچنان که تار و پود قلب من از هم گسست

می روم با زخم های مانده از یک سال سرد

آن همه برفی که آمد آشیانم را شکست

می روم اما نگویی بی وفا بود و نماند

از هجوم سایه ها دیگر نگاهم خسته است

راستی یادت بماند از گناه چشم تو

تاول غربت به روی باغ احساسم نشست

طرح ویران کردنم اما عجیب و ساده بود

روی جلد خاطراتم دست طوفان نقش بست


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩۱/٢/٢ | ۱:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : نیلوفر | نظرات ()
.: Weblog Themes By SlideTheme :.