احساس می کردم که شب غم سر نمی آید

از آسمان خورشید روشن بر نمی آید

دیروز می گفتم در این گرداب وحشت زا

آرامشی که گم شده  دیگر نمی آید

امروز می بینم خدای مهربانی هست

که مهربانی هایش در باور نمی آید

وقتی که با او باشم اصلا حس نخواهم کرد

از دست های بسته کاری بر نمی آید

با عشق غوغا می کنم دیگر نگوکاری

از شعله های  زیر خاکستر بر نمی آید

 

دستهایم را به سمت آسمان تو بلند می کنم

می خواهم بدانی

دستانم خالیست

می خواهم بدانی

یک عاشق به جز یک دل اسیر ، هیچ به همراه ندارد

پس تو مرا به جرم بی سلاح بودن

به تیر زمانه نشانه نگیر


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩٢/۱٢/٢۱ | ۱:٤٠ ‎ق.ظ | نویسنده : نیلوفر | نظرات ()
.: Weblog Themes By SlideTheme :.