کسی تولد مرا آیا به خاطرمی آورد

برای خاک قلب من گل و شکوفه می خرد

کمی بزرگ می شوم تنم جوانه می زند

فقط دلم یواشکی تو را بهانه می کند

اگر چه با سرود و شعر دلم پر از چکاوک است

تو خود بگو بدون تو تولدم مبارک است

 

از قافله جا ماندم

درست بیست و چند سال پیش

جا ماندم

زندانی این روزگار زشت شدم

روزگاری که

نه از جنس من است و نه از برای من

چه رسمیست دنیا

از گردشش می نالیم و می نالیم

و روز زمین گیر شدنمان را جشن می گیریم

نمی دانم

قلمم زیر بار دردها ترک  برداشته

کمرم خم شده

با این حال

هنوز هم به دوست لبخند میدهم

 

بیست ویک سالگیم تمام شد

امروز آغاز بیست ودومین سالگرد

غربت نشینی ام هست

به رسم عادت

تولدم مبارک

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩۱/۱۱/۱ | ٤:۱٢ ‎ب.ظ | نویسنده : نیلوفر | نظرات ()
.: Weblog Themes By SlideTheme :.