مسافر خسته من بارسفر رو بسته بود

تو خلوت آیینه ها به انتظار نشسته بود

می خواست که از اینجا بره اما نمی دونست کجا ؟

دلش پر از گلایه بود اما نمی دونست چرا ؟

دفتر خاطراتشو رو طاقچه جا گذاشت و رفت

عکسای یادگاری شو برای ما گذاشت و رفت

دل که به جاده می سپرد کسی اونو صدا نکرد

نگاه عاشقونه ای برای اون دعا نکرد

حالا دیگه تو غربتش ستاره سر نمی زنه

تو لحظه های بی کسی اش پرنده پر نمی زنه

با کوله بار خستگی تو جاده های خاطره

مسافر خسته من یه عمره که مسافره



موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩۱/٥/٢۱ | ٥:٤۳ ‎ق.ظ | نویسنده : نیلوفر | نظرات ()
.: Weblog Themes By SlideTheme :.