امشب به یاد تک تک شب ها ... دلم گرفت

در اضطراب کهنه ی غم ها...  دلم گرفت

انگار بغض تازه ای از نو شکسته شد

در التهاب خیس ورق ها ...دلم گرفت

از خواندن تمام خبرها تنم بسوخت

از گفتن تمام غزل ها ... دلم گرفت

در انتظار تا کی بگیرم خبر ز تو

در آتش گرفته سرا پا ... دلم گرفت

متروکه نیست خلوت سرد دلم ولی

از ارتباط مردم دنیا ... دلم گرفت

یک رد پا که سهم من از بی نشانی است

از رد خون که مانده به هر جا... دلم گرفت

اینجا منم و خاطره هایی تمام تلخ

اقرار می کنم در آمدم از پا ...  دلم گرفت

نه اینکه فکر کنی دل از تو کنده ام

یا اینکه از تمنا ... دلم گرفت

از لحظه ای که هر دو نگاهم اسیر شد

در امتداد هیچ قدم ها ... دلم گرفت

از لحظه ای که خیس شدم در خیال تو

آن دم که تنگ شدند نفس ها... دلم گرفت

از این که باز تو نیستی در کنار من

از این که باز خسته و تنها ... دلم گرفت

تکرار می کنم این سطرهای کهنه را

تکرار می کنم که خدایا .... دلم گرفت


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩۱/٤/٢۱ | ٦:۳٢ ‎ب.ظ | نویسنده : نیلوفر | نظرات ()
.: Weblog Themes By SlideTheme :.